او رفت من ماندم و یک عمر تنهایی.
تو رفتی .ارزو هایم رفت.
هر ثانیه مرا میبیند و باز به یاد یار از دست رفته اش می افتد.حالا من تنها یادگاری او در این دنیایی که حتی خودش هم از منشوری بودن عالم خنده اش گرفته تنهای تنها هر روز به سرنوشت خود نزدیک تر میشوم.
او میگوید گریه نکن اما بمبی که گلویش جا خوش کرده هر بار با دیدن من تقلای بیشتری برای منفجر شدن میکند.
من میدانستم اما انها نه.
من میدانستم اما انها نه.
من میدانستم اما انها نه.
و در پایان این نیز بگذرد و خاطره شود.
خاطره ای تلخ و بی مزه
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.