.خسته از نقاب ها و دروغ ها.خسته از درد ها و رنج ها.خسته از خسته بودن
یه نگاه مشتاق دیگه. یه تلاش دیگه برای جلو بردن دستت به سوی بقیه. اما در آخر فقط دستت کنارت آویزون میمونه.
حدقل من نمیتونم باور کنم کسی که ذوقتو کور میکنه دوستت داشته باشه
- چرا با همهمثل هم نیستی؟مگه ادما چه فرقی دارن برات؟ -چرا با همه اینجوری نیستم؟خب من ادمی ام که شوخی های نابجا میکنه.حرف های نابجا میزنه.حرکت های نابجا میکنه.ولی اینو همه دوس ندارن.پس من جلوی بقیه فقط وقتی شوخی میکنم که دارم مسخره شون میکنم چون کوته فکر ان.فقط وفتی حرف میزنم که بخوام خودمو اثبات چون اونا منو زیر سوال برده باشن و فقط وقتی حرکت میکنم که بخوام لهشون کنم چون پا رو دمم گذاشتن.حقیفت ماجرا اینه.وگرنه من همه رو دوست دارم.
او رفت من ماندم و یک عمر تنهایی. تو رفتی .ارزو هایم رفت. هر ثانیه مرا میبیند و باز به یاد یار از دست رفته اش می افتد.حالا من تنها یادگاری او در این دنیایی که حتی خودش هم از منشوری بودن عالم خنده اش گرفته تنهای تنها هر روز به سرنوشت خود نزدیک تر میشوم. او میگوید گریه نکن اما بمبی که گلویش جا خوش کرده هر بار با دیدن من تقلای بیشتری برای منفجر شدن میکند. من میدانستم اما انها نه. من میدانستم اما انها نه. من میدانستم اما انها نه. و در پایان این نیز بگذرد و خاطره شود. خاطره ای تلخ و بی مزه