-عسل-
ای کاش میشد چمدانمان را برداریم و بیهیچ بلیطی، به دورترین روزهای کودکی سفر کنیم، به همان ظهرهایی که مادربزرگ نانِ تازهپختهاش را با لبخند روی سفره میگذاشت و عطرش تمام خانه را پر میکرد. ما هم با ذوق، لقمهها را میبلعیدیم و بعد، با عجله جلوی تلویزیون مینشستیم تا کارتون یا برنامهای را ببینیم که حالا حتی نامش هم از خاطرهها گریخته، اما تمام کودکیمان را با همان چند دقیقههای ساده ساخت. بعد مدادرنگیها را روی زمین پخش کنیم، دوچرخهای کجوکوله بکشیم، دختری با گلی در دست، خانهای با پنجرههای آبی، خورشیدی که همیشه گوشهی کاغذ لبخند میزد و ابری که انگار آرامآرام برای آسمان لالایی میخواند.
آن روزها، دنیا به همین سادگی قشنگ بود، به همین سادگی، خوشبخت بودیم.
1پسند0نظر0