احساس میکردم کسی آنجا ایستاده است؛ نه پشت درختی، بلکه در خودِ تاریکی، آنقدر ساکن که مرز میان سایه و تنش از بین رفته بود.
-داستان کوتاهِ پیش از آنکه تاریکی نامت را بداند-
1پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.