نمی دانم بشر از من چه می خواهند! من فقط یک گربه ام. دیروز به ظرفی که در مقابلم بود. نگاه می کردم می خواستم سقوطش را نگاه کنم. ولی مثل این صاحبم خوشش نیامد جیق کشید. نمی دانم پیره زن چه اسراری دارد که شیر جلویم بگذارد یا چرا نمی گذارد لحظه ای تنها باشم. هرچند در آغوشم نمی گیرد و نوازشم نمی کند. ولی در آرزوی خوابیدن در لباس های پشمی بخوابم گاهی وقتی روی صندلی اش خواب است این کار می کنم. خیلی از دستم عصبی می شود. انسان ها کار هایی می کنند که من درک نمی کنم ولی توقعه ای نیست،من فقط یک گربه ام!
امروز کسی را کشتم. در حال فرار بود مستقیم تیر را با مهارت خاصی در پشت سرش فرود آوردم. جسم بیجانش بر زمین افتاد خونش در چند لحظه روی زمین سرد پخش شده. بی گناه بود، فقط رهگذری ساده بود که در زمان اشتباهی در مکان اشتباهی قرار گرفته بود. وقتی دوباره بالای سرش قرار گرفتم با همان بی احساسی پیشین، چند تیر دیگر در سرش شلیک کردم. این طبیعت من است. هیچ کس هم نمی تواند به من خرده بگیرد. چرا که من یک اسلحه هستم. اسلحه میان انسان ها تفاوتی نمی گذارد. فقط کارم را انجام می دهم و اختیار ندارم.
بعد از 340 ساعت روزی چهار ساعت کار کردن در گرمای شدید، پنکه را خودم درست کردم. در حالی که پنکه را مثل جام پیروزی بالا سرم برده بودم با شوق گفتم: «نگاه کن پنکه را خودم به تنهای درست کردم.» او در تاریکی از کنار پرده بیرون نگاه میکرد فقط یک جملعه گفت: « اما اون بیرون هوا بارونیه!» پنکه دیگر جام پیروزی نبود بلکه رنگ رو رفته زخمی بنظر زشت به نظر می رسید، در ذهنم تمام مراحل درست کردن آن یک به یک مرور می کردم، اما کی فصل عوض شد که من حواسم نبود؟ تمام مشکلاتمان همین بود.
در اتاق کوچک و خاکستری رنگی نشسته و سرش را روی میز آهنی گذاشته. با بیحوصله به دکمه مکانیکی قرمز نگاه میکنه که در وسط میز قرار دارد. دستش را به حالت سربازی وظیفه شناس که هر لحظه را قدم رو حرکت میکند گرفته و طراف دکمله می پاید تا نکند کسی دکمه را فشار دهد. اما دشمن اصلی در سر خودش است. کنجکاویه ذهنش با صدای زمزم وار ولی پیدرپی، بدون توفق، پیدرپی میپرسد اگر دکمه را فشار بدهی چه میشود؟ پژواک صدا در سرش که هر لحظه پرطنین تر میشود. انگشتانش به آرامی سس میشوند
کارش ساده بود. فقط میبایست بنشید تنها دکمه قرمزی که جلویش بود را نزند! اما سوالی شومی تمام سلولهای مغزش را مثل بیماری آلوده میکرد. **اگر دکمه را فشار میداد چه میشد؟** کسی چی میدانند شاید هیچ چیز نمیشد، چون بنظر نمیآمد به جایی وصل باشد. اما اگر بمبی را یک جای دیگری فعال میکرد چی؟ مسئلیتش با او بود. اما اگر این کلید نجات بشی باشد چطور؟ باز هم باید آن را فشار ندهد؟ اگر با فشار دکمه فاجعهای رخ میداد حتما به او تاکید میکردن نه؟ پس چرا نباید کلید قشار بده؟ مگه چقدر می تواند بد باشد؟