همیشه ، از کوچکی دنیا اش مینالید ؛ اما حالا چرا آرزو میکرد که کاش دنیا اش بیش از حد کوچک میبود ؟
شاید چون اگر کوچک میبود زود تر به تن بی جان و سرد معشوقه اش میرسید ، شاید اگر این دنیا کوچک میبود حداقل میتوانست در لحظات پایانی پسرش کنارش میبود و با او وداع میکرد
آه که اگر زمانش را داشت با او بیشتر وقت میگذراند و میگفت که او چقدر زیباست و چقدر دوستش دارد
کاش میتوانست زمانی که جان در بدن آهویش بود سرش را در آغوش میگرفت و با او وداعی عاشقانه میکرد
آه که چه زود لحظات میگذرند و ما نمیفهمیم که هر لحظه به پایان مان نزدیک و نزدیک تر میشویم