چکه ، چکه ،چکه
قطرات آرام آرام بر زمین سرد انباری فرود می آمدند ؛ گرمی قطرات به جان بی روح و سرد مکان جان می بخشید.
مرد روی صندلی ای از جنس پوست درختان گردو به حالت معلق افتاده بود و قطرات خونش نوید از اتفاقی شوم میدادند
«مرگ»
خودکار و کاغذ های روی میز نامرتبط در گوشه ای کز کرده بودند و از نبود صاحبشان غمگین