روی دستانش خون بود اما میخندید خودش هم نمیدانست چرا اعداد درون ذهنش معلق بودند و در هوا پرسه میزدند نام کسانی را که کشته بود در ذهنش تک به تک نقش میبست کاغذ را جلویش گذاشت و کمی خم شد. نام، سن، روز، تاریخ همه چیز درون برگه نام برده شده بود تا او نام، سن، زمان، تاریخ، سن هر چیز دیگر خودش هم دیگر کلافه شده بود. آنقدر همه چیز درون آن برگه کامل بود که همه چیز را با هم قاطی میکرد برای همین کمی مکت کرد و شروع به نوشتن نام، سن، زمان، تاریخ،
مرگ کسانی که به دست او به قتل رسیده بودند