«قرار نیست چیزی درست بشه.»
«میدونم. هیچی قرار نیست درست بشه… اما میگذره، زمان همه دردها رو خاموش میکنه»
«اما اگه منم بگذرم چی؟ اگه با اون زمان بگذرم، چی؟ عوض بشم چی؟»
با ملایمت گفت: «اگه این خواسته خودت بوده، اشکالی نداره»
هیچکس فکرش را نمیکرد چندسال بعد او واقعاً بگذرد و برای همیشه عوض شود. تبدیل به کسی شود که دیگر او نمیشناسد و بهش بیشتر آسیب را بزند. حتی چندبار موجب آسیب دیدنش تا سرحد مرگ شود.
با تلخی زمزمه کرد: «تو واقعاً با زمان گذشتی و عوض شدی…»
برگرفته از یکی از داستانهای خودم…