اویی که حسادتش را میکنی،
روزی مقابلم نشست و بدت را گفت.
ساعتی ذکر سخنش تو بودی و کاستی هایت. لب حوض بودیم.
دستم را در آب چرخاندم و
پرسیدم: این هارا میگویی که به کجا برسی؟
گفت : به دوست داشتنت. به اینکه او لیاقتت را نداشت، اما من دارم.
میخواستم حرصت را در بیاورم که بعد از چند روز، آمدم، مقابلت ایستادم و با پررویی ، فخر فروختم که: بعد از تو، دیگری هم دوستم داشت. بهتر از تو!
اما نگفتم، من دیگر کسی را مانند تو نمیخواهم.
و نگفتم که آن روز، لب حوض، چطور کوبیدم در دهان کسی که بدت را بگوید و بعد از تو، ادعای خاطر خواهی ام را داشته باشد.
" داستان کوتاه: لب حوض "