
خیالپردازیجادوییرازآلود
122013
مشکل من چیه؟ آنا خود را در یک مرکز خرید پیدا میکند که نه بر روی هیچ نقشه ای است، نه مردمش خانه ای دارند، و نه خود مرکز دارای زمان است. کل مردم یک زندگی عادی آنجا دارند، و آنا تنها شخصی است که از زندگی واقعی بیرون از این مرکز آگاه است





نقدها
لذت بردم، توی توصیف کردن وضعیت و موقعیت خیلی کارت درسته، من کلا با این رمان هایی که میتونم خودم رو توی اون موقعیت تصور کنم بیشتر ارتباط میگیرم، ایده داستان هم جذابه.. یه نکته ای که شاید توی طولانی مدت اذیت کننده باشه، اینه که دیالوگ هارو کامل توضیح میدی (منظورم مثلا آنا گفت، زن با تعجب پرسید) بهتره از این توصیف ها توی موقعیت های واقعا حساس استفاده کنی که حال شخصیت ها کامل توسط خواننده درک بشه، به غیر از اون میتونی با فاصله دیالوگ هارو جدا کنی، خواننده احتمالا متوجه بشه چه کسی داره صحبت میکنه«دیالوگ اول»«دیالوگ دوم»«دیالوگ سوم» شخص الف درحال که هنوز گیج به نظر میرسید پرسید ....این قالب به نظر من تمیز تر درمیاد، نمیگم که از این بحث توضیح دادن خارج بشی چون خواننده آگاه تر میشه اما لازم نیست برای هر دیالوگ یه توضیح بدی، این رو من توی کتاب های انگلیسی دیدم و اون به خاطر فرهنگ خودشونه که دونه دونه از دیالوگ های طولانی رو باید یه توضیح کوتاه بدنحتما فصل های بعدی رو میخونم و نظرم رو میگم.موفق باشی
خیلییی ممنون که نقد گذاشتی من حتما توی فصل های بعدی سعی میکنم این نقدت رو رعایت کنم و واقعا ممنونم که خوندیش🤎☕