
خیالپردازیجادوییرازآلود
9001
میدویدم. سرما تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود، اما جرئت نمیکردم حتی یک لحظه بایستم. شاخههای خشک به صورتم میخوردند و ریشههای بیرونزدهی درختها هر لحظه تهدید میکردند که پایم را بگیرند. پشت سرم صدای شکستن شاخهای آمد

میدویدم. سرما تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود، اما جرئت نمیکردم حتی یک لحظه بایستم. شاخههای خشک به صورتم میخوردند و ریشههای بیرونزدهی درختها هر لحظه تهدید میکردند که پایم را بگیرند. پشت سرم صدای شکستن شاخهای آمد
نقدها