
جادوییرازآلود
133044
دنیایی بود سراسر زیبایی و جادو ولی این جهان به مرضی دچار شد که هر دنیایی میتواند دچارش شود « طمع » وقتی تمام جهان در سایه تاریک جنگ ، نفرت ، تبعیض و تعصب فرو رفته بود ، باریکه نوری تمام جهان را روشن کرد جهانی که روزی صلح را فراموش کرده بود بزرگترین اتحاد و همبستگی تاریخ را به خودش دید و پیمانی به عظمت جهان بسته شد برای اینکه نوادگانشان هرگز روی جنگ را نبینند و دنیایی ساخت که به مردم میگفت : ( شما خودتان سرنوشتتان را مینویسید) اما چه کسی گفته سرنوشت از پیش نوشته نشده و چه کسی تضمین میکند که بزرگترین صلحها و پیمانها و ابد باقی خواهد ماند





نقدها
یه جذابیت خوبی رو توی این دوتا فصل تونستی جا بدی که واقعا کنجکاوم کرد بدونم تاریخچه عمیق تر داستان و بقیه خود داستان چطور پیش میره☕🤎
ممنون یه فنجون قهوه طلبت ☕راستش تاریخچهای که پشتشه خیلی خیلی گسترده است به قول دوستان تمام کمال گراییم رو توی دنیاسازی داستانم به کار بردم پس فکر نمیکنم بتونم تمام تاریخچه جهانم رو توی داستان بگم ، چون احتمالاً داستان رو خسته کننده میکنه احتمالاً چند تا مقاله میذارم و راجع به تاریخچه گذشتهاش میگم که اگه کسی کنجکاوه اونا رو بخونه و کنجکاویشو برطرف کنه🤎
ری✨ من هم خودم خوره جهانسازیام و اصلا واییی خیلی دوست دارم که ببینم بقیه نویسنده ها چطوری جهان میسازن و توی اعماقش میرن من قاعدتا کسی نیستم که واسه داستان شما چیزی بگه ولی میتونی اشاره های ریز کنی یا بین دیالوگ ها تاریخچه ها رو به طور ریز ریز آشکار کنی. البته که میگم فقط نظر منه، و این داستان شماست.
یه فنجون قهوه طلبت! ☕🔥🤎☕عالی بود!
مرسی✨🤎یه فنجون قهوه دبش هم طلب شما 😉 ☕
یه فنجون قهوه طلبت! ☕مشتاق ادامه اش هستم ...
ممنون، شما هم یه فنجون قهوه طلبت 😉☺️
ری✨ اگه ادامش خوب باشه امیدوارم اون بالا بالا ها ببینمت🎀
وااایی ترو خدااا ادامش بده خیلی خوففف بودددد اصلا عشق کردم خواندم و حتی گریم گرفت بی اقراغ
آخه عزیزکم چرا گریه مرسی از نظر قشنگت یه فنجون چایی طلبت! ☕