متواریِ حقیقت، ساکن خیال.
-خوبی؟ -نه. -میخوای حرف بزنیم؟ یا بغلت کنم؟ -نه، چایی بیار.
خواست من این بود که میان ذوق کلماتت بمیرم.
آدم ها میآمدند و میرفتند، و من میان آنها به دنبال دوای دردم بودم غافل از اینکه آنها خود درد بودند.
کاش زودتر میفهمیدم که هیچکس بهتر از من مرا درک نمیکند.
دارایی ما چیزی نبود جز رویا و امید.
وقتی مرا آوار خاطرات کشت کجا بودی؟
همه میگویند رفتهای؛ اما من تو را گوشه به گوشه خانه میبینم. تو را در حال آب دادن به گل ها میبینم، تو را رو به روی تلوزیون خسته و غرق خواب میبینم، هنوز هم هنوز است صدایت را حین بحث با مادربزرگ میشنوم، آن صدای آرام و متین که به خانه جان میداد. ببخشید که اگر نوه خوبی نبودم. خوب بخوابی پدربزرگ.
چشم هایم دردم را فریاد میزدند، اما لب هایم نجوای آرامش داشتند.
من تمام شدم، اما درد هایم نه.
چشمانت آبی نبود ولی من در آن غرق شدم.