متواریِ حقیقت، ساکن خیال.
-خوبی؟ -نه. -میخوای حرف بزنیم؟ یا بغلت کنم؟ -نه، چایی بیار.
کاش میشد میان صفحات بعضی کتاب ها غرق شد و هیچگاه برنگشت.
علت درد من تویی، اما چرا دوایش هم هستی؟ درد بی درمان و لذت بخش من.
معلوم است که درک نمیکنی. تو هیچگاه آن بچه گوشه گیر کلاس نبودی که تمسخر بشنود و حرف نزند، از اردو و زنگ تفریح بترسد و مدام پی جایی باشد که چشم های قضاوتگر لحظهای رهایش کنند.
این همه از چشمانش گفتی آخر چه؟ ریسمان دلت را پاره کرد و چشمانت را حوض اشک.
خواست من این بود که میان ذوق کلماتت بمیرم.
آدم ها میآمدند و میرفتند، و من میان آنها به دنبال دوای دردم بودم غافل از اینکه آنها خود درد بودند.
کاش زودتر میفهمیدم که هیچکس بهتر از من مرا درک نمیکند.
دارایی ما چیزی نبود جز رویا و امید.
وقتی مرا آوار خاطرات کشت کجا بودی؟