سالها شانهای استوار برای نالهها و اشکهای اطرافیان بودی و خود را پشتِ نقابی جعلی پوشاندی که مبادا بویی از دردهایت ببرند.
در چنین روزهایی من میل عجیبی به انسان نبودن دارم؛ هنگامی که در بافت بشر، غم، کینه، کذب و در نهایت مرگ آفرید شده است، انسان نبودن تنها راهی است که به ذهنم خطور میکند و چه آرامش غریبی دارد این اندیشه.
تو مرا از میان باتلاقی سراسر اندوه نجات دادی و در اقیانوسی سرشار از درد رها ساختی.
فرضِ مثال دنیا بر وفقِ مراد گذشت؛ پس از آن با دستانِ چروکیده و موهای ژولیدهٔ روی شقیقههایم چگونه قلمی داستانم را هضم میکند؟
به وقتِ بیست و یک شامگاه بخشی از پیکرم در جراحتهای این مرز و بوم جا ماند و تا هنگام بهبودی، این تکه از وجودم به ایرانم تعلق خواهد داشت.
در جهانی که سکوت اجبار، مرگ حق، تنهایی اراده و عشق تنها در جهنم تحقق مییابد، آیا میتوان از آفریدگار تمنای سخن داشت؟
من به انتهای داستان رسیدهام؛ به پایان عطوفتها و درماندگیها. به مرز خاموشیِ هر احساس و این، گواهِ مرگِ من است.
میدانم که خون بر اندامت جاریست، اما بدان هنوز منی هست که میلِ ادامه دادن دارد. فرشتههای نجاتت دیر رسیدند، آنقدر دیر که چیزی از حیاتت نمانده. اکنون سوگند میخورم زمان چنان دردناک و تند بگذرد که امتدادش به کامت شیرین شود.
نمیدانم چه چیز عوض شد؛ من یا دنیا؟ تنها میدانم خورشیدِ روزهایم دیگر گرم نمیکند و ماهِ شبهایم ظلمت را فروغین نمیسازد.
در گیتی کردگار را خطاکار نمیدانم؛ گناه از آن کسیست که میدانست جهان به جانم شلاقِ غم خواهد زد و باز هم رخصت چشمگشودن بر هستی داد.