میگه که: اونکه آغوش رو کشف کرد لال بود! میخواست همه چیز رو به یکباره بیان کنه (:
سلام بر آنان که در ما چیزی را دوست داشتند که خودمان آن را ندیدیم و دوست نداشتیم . .
فکرش را بکن . . در ازل مقدر کرده بودند که ما در آن روز ؛ در آن ساعت ؛ و در آن مکان همدیگر را ببینیم . . (:
مکثی کرد و نوشت: «ممنون که در دلم ریشه دواندی.» گفتم:«خاکت خوب بود؛ من گیاهی نیمهجان بودم، خسته از زیستن و از ماندن؛ هوای تو سبزم کرد»
إذ لم يبدأ بالتعارف، ينتهي بالتَعارف! اگه با شناختن شروع نشه، با شناختن تموم میشه !
از خیالم که بگذری -سبز- میشوم؛ حتی اگر هزار سال مرده باشم . . .
کجاست گرمی آغوش بی منت که چنین گرفته ام به بغل در غمت دو زانو را . .
_ و درود به جنگ برای ته مانده امیدمان !
میگفت : مبادا زندگی رو دست نخورده برای مرگ بذاری!