حرف مردم؟ اینا به هوای باروونی میگن«خراب»..
خوش خبر ! بازامدی! جان به قربان تو ! با همان لبخندِ دیرین آمدی ... کنج چشمانت پناهم میدهی؟ ماه رویا ! خسته ام ! درمان زخمم میشوی؟ ای نگارا ! این سرشک آهنین امشب مجال رویتت را میدهد آیا به من؟ در تکاپوی تو ام جانا ! پناهم میدهی؟
آسمانی که در روز زیر سلطه خورشید است، سخنی برای گفتن ندارد. فرمانبردار ، مطیع و پیرو با خورشید همراه میشود ؛ حرف هایش را در دل پنهان میکند و خود را در مقابل نور خورشید میبازد ... شاید میترسد خودی نشان دهد و با پوزخندی تحقیر آمیز رو به رو شود! شاید!
مدتی بود که دردی نداشت آرام بود ، با خیالی آسوده... مدتی میشد که اشک نریخته بود لب هایش سکونتگاه دائمی لبخند شده بودند... اما چه فایده؟ من هنوز ترک های عمیق قلبش را میدم یک لمس برای فرو ریختنش کفایت میکرد...
رو به آسمان لبخند زد و قطرات باران را که بر گونه هایش میریخت ، با تمام وجود لمس کرد! بلند خندید... اما باران با تشر گفت :« همیشه گریه کردن یکی اینقد خوشحالت میکنه؟»
بعضی وقتا باید بی مقصد قدم برداری ، بی آنکه مسیری مشخص در پیش بگیری! بیتکلف خودت باشی رها از قوانین و قواعد و فقط زندگی کنی ...
آدم عجیبی بود... با کسی از درد زخم هایش سخن نگفت و قطره ای اشک از چشمانش سرازیر نشد هرچند در دلش هیاهویی به پا بود و آتش خشم ، درون قلبش شعله میکشید در چشمان بی قرارش ، غم با بیتابی میرقصید و او همچنان لبخند میزد ؛ بی آنکه خود بداند چگونه و چرا ...!