دیشب با خیال راحت کتاب را بستم و گفتم: خوش به حال آن دختر اژدها… صبح که بیدار شدم فهمیدم اشتباه کردهام؛ خوش به حالش نبود، چون حالا من خودم او بودم. به نظرتون باید داستانش رو کامل کنم و بزارمش؟
گاهی میبینم هنوز دارم به همان روزها لبخند میزنم، چون غروری زیر این زخم خوابیده... و زیر پوست شب، جای قدمهایت را جستوجو میکنم؛ شاید باد خاطرههایت را باز آورد، شاید باران، عطر حضور تو را بر پنجرهی دلم بنشاند.
بعضی وقتا درد خاطرات میگذره اما نه اونطور که فراموش بشه. فقط اونقدر که بشه باز هم نفس کشید، با درد توی سینه.