در جستجوی اندکی آرامش...
آینده جای خوبی نیست... منتظرش نباشید!
اما از دل لکههای تاریک، نقطههای نور سر برآوردند؛ رنگها آهسته سرازیر شدند، چشمهایم را بوسیدند، در میان سیاهیام امیدی خاموش جوانه زد.✨️
من یک نقاشم،درحال سیاه کردن کاغذ سفید. درست مانند کاری که آنان با زندگانیم انجام دادند.
در برزخی گرفتارم که نه راه پیش دارم، نه مجال بازگشت؛ تنها صدای قلبم لابهلای سکوت شب میلرزد، امیدم گمشده است میان سایهها، شاید روزی سپیدهای بیاید و بر شبم نور بپاشد. شاید...
با اینکه میدانم تو برایم نشدنی هستی، اما باز در خلوت شبهای بیانتها، امیدت را به ستارهها میبافم...
خب... فکر کنم بعد از نماز خواندن، نوشتن تنها چیزی باشد که آرامم میکند. و قلمم، آرامشی پنهان در سکوت شبهاست؛ واژههایم مثل دعا، با هر سطر میبالند مینویسم تا روحم سبکتر شود و دل بیقرارم آرام گیرد در آغوش کلمات✨️
هرچه به خود امید و انگیزه میدهم که تو میتوانی این درد و این عذاب را تحمل کنی ، ولی باز، با خود میاندیشم که به چه دلیل؟