من یک سناریو نویس ام و عاشق داستان سرایی
امروز داشتم حکم بازی می کردم ،جالبه عین زندگی بهترین بازیکن باشی یا تازه کار محتاج دست بر زنهدست یکی خوب بیاد برنده حالا چه تازه کار باشه چه حرفه ای پس مدیون بر زنیم ولی می گیم بازی مون خوب بوده البته درست هم هست چون کارت درست تو موقعیت درست که
چرا من همیشه نقش ام رو مثل یک آدم شاد درست بازی می کردم اما اندرونم پر از تردید و درد بیصدا بود؛ لبخندم نقابی برای اشکهای بیدلیل شبانه شد و شادیام را به دیوارهای سکوت دوختم، تا شاید کسی بخواند حقیقت بودنم را. اما نتونستم
نمی دونم چرا این چند روز زیاد می خندم ولی از چشمام اشک میاد شاید خنده پناه اشکهای دلم شده، شاید بغضی پنهان میان لبخندهایم آرام میگیرد. شبهای بیکسی و یادهای قدیمی آهسته میدانند چرا دل من بیقرار است.
صدای شلیک گلوله، سکوت شب را شکافت. هدف: یک مرسدس بنز معروف به "بدنهی تانک"، با رنگ مشکی براق. در تاریکی شب، مثل عروس سیاهپوشی میدرخشید — باشکوه، خونسرد، مرموز. اما حالا... یک گلوله، درست وسط درِ عقب، عروسمان را زخمی کرده بود. نه از آن زخمهایی که