باز صبح پنجشنبه، موهای آغشته به بادام تلخ، عسل وکره روی میزصبحانه. چای سرد شده روی میز کجاست شورو نشاط پنجشنبه ها ؟از وقتی تو رفتی پنجشنبه ها هم مثل صبح یکشنبه بلاتکلیف شدند
چقدر دلتنگم چند وقتیه کسی به ملاقاتم نیومده میدونستم همه فراموشم میکنن 😔 چند تقه به سنگ میخورد دل به دل راه داره ببینم کیه اومده سر مزارم خدارو شکر دختری دارم که گهگاهی یاد مادر فوت شده اش میفته ☺️
دخترک درحال تاب بازی است بهترین وقت برای ترساندنش بالهارامیگشایم و به سویش پرواز میکنم همینطورکه با خوشحالی تاب میخورد روی صورتش فرود میآیم با جیغ دخترک که مادرش راصدا میکندمیفهمم به هدفم رسیده ام.🙂ممممممممامان سوسسسسسک
صبح که بیدار شدم دردبدی تو بدنم پیچید ومن دیشب نمیدونستم آخرین لحظه های سالم بودنمومیگذرونم بیماری مثل خوره به جونم افتادوهرگز رهام نکرد
دستای نرمشو تو دست گرفتم ویادم اومد برای داشتنش چه روزهایی دست به دامن دکترها شده بودم ولی درآخر وقتی ازشون ناامید شدم یاد خالق خودم افتاد ..
پرسیدم: به نظرت هوشت چطوره؟ گفت: عالی فهمیدم که هوشش پایین است؛ آدمها ادعای چیزی را میکنند که ندارند.
هر روز صبح که از خواب بیدار میشد باید ساعتی را برای باز کردن موهای بافته شده ی اسب زیبایش صرف میکردسرگرمی هرشب شان بود
به پریزاددختر همسایه سپردم کنار نوزاد پنج روزه ام بماند تا من حمام کنم بیرون امدم پریزاد نبود ودخترکم بادهانی کف آلود به گوشه اتاق خیره شده بود همان چشم قرمز پرمو بود که به من میخندید
یه جفت چشم قرمز ذل زده بود تو چشماش ازترس داشت قالب تهی میکرد نگاهشو از چشم ها به بدن پرموو پاهای سم مانندش که انداخت کل بدنش یخ کرد یادش افتاد امروز آبجوش ریخته رو زمین بدون بسم الله