عاشق دنیایی کاغذام ،دنیایی که میری جلو و میخندی ،گریه میکنی..زنده ای و دنیای خودتو خلق میکنی .
در حالیکه سرش رو پایین انداخته بود و لبه یقه پالتوشو بالاداده بود تموم وجودش رو جوری نیخواست ازدید همه مخفی کنه اومد سمت میزم واسش دست تکون دادم ولی هیچ عکس العملی نشون نداد.نه که نبینه،دید ولی بازم سر به زیر اومد . الان دیگه اونطرف میز روبه رومه...
زنگوله جلوی در به صدا دراومد صندلی رو دادم عقب یهو از پشت میز کنده شدم ببینم کیه . چهره اش معلوم نبود اب از سر روش میریخت روی پالتوی خیسش. خودمو جابجا کردم یهو برگشت اره خودش بود .اره خودشه میدونستم که میاد سری به گارسون اشاره کردم
قهوه همیشگی رو واسش سفارش دادم .گفتم که وقتی اومد گرم گرم بخوره یه موقع نچاد. قهوه من از دهن افتاده بارون وسط خیابون راه افتاده همه چرک و اشغالارو باخودش میبره شهر چقدر زشت شده تموم شیشه ها ازشون چرک و گل و کثافط میریزه . دلم گرفته
بارون شلاقی به شیشه چرک کافه میخورد ،ترس همه ی جونمو گرفته بود ،میدونستم امروز اخرین باری که قراره همو اینجا ببینیم ولی بازم دلم خوش به همین اخرین بار....یساعتی گذشته ولی هنوز خبری ازش نیست شاید زیر بارون مونده ؟میدونم میاد ودلیل این جدایی رو میگه
دوباره صداشو انداخته تو گلوش.عربده میکشه،هیچ تموم نمیشه.صداش میپیچه . هربار که از در این خونه تو میاد ،منتظر این هستم که یه بهونه پیدا کنه دوباره عربده بکشه... خسته ام از خودم از اون .از این خونه از این دنیا... تا کی باید ساکت موند و هیچی نگفت؟
ماشه فعال شد چشمهایشان رابستند همگی به سرعت خود را میان پوست و گوشت خود پنهان کردند تمام وجودشان پراز درد شده بود هوا تاریک تر میشد راه نفس کشیدن بسته میشد .. کودکی گوشه ای زار میزد . خرگوش می دوید و ازترس خودش را خیس می کرد. صدای انفجار