18 ساله که روی این زمین نفس میکشم.
اگر احساساتم صدایی داشت.. قطعاً صدایی خاموش شبیه باد بود، بادی که لحظه به لحظه لای شاخ و برگ ها می وزه و باعث رقصش میشه و میره...!
گفتی: "هنوز ضعیفم و راحت میشه زخمیم کرد" تلخ خندیدم و هیچ نگفتم اما تو.. همون کسی بودی که زخم هام رو شفا داد و قوی ترم کرد.
تقصیر من نیست ! تو با آن چشمان دلربایت، مرا غرق در داستان عاشقانه ای کردی که دیگر هرگز نمیتوانم و نمیخواهم از آن بیرون بیایم.
روی تخت زیر پتو، به سقف خیره ام و آرزوی پرواز دارم.
ذهنم پر از حرف است اما انگشتانم دیگر بلد نیستند چگونه آنها را بنویسند! و من میان حرف های گفته نشده گم میشوم.
جالب اینجا بود که.. اون زنده بود، نفس میکشید اما تا زمانی که پول نبود، انگار مرده بود!
هنر با شادی شکل نمی گیرد! دست در جیبت کن، اگر تکه غمی با خود داری پس همان هنر پنهان توست.
شبیه یه چاقو میمونی، هم میتونی بهم کمک کنی و هم میتونی منو از بین ببری.
تمام کشتی هایم غرق شده بودند اما اگر می پرسیدی حالم را.. شاید قایقی برای نجاتم میشدی.
زمانی که کسی نگاهش نمیکنه یا بهش اهمیت داده نمیشه فوران میکنه اما نمیگه احتیاج دارم نمیگه نوازشم کن، نمیگه چون دوستت دارم بخاطرت عصبی میشم نمیگه خسته ام اصلا نمیگه قلبم گرفته اون هیچی نمیگه اون فقط بابت کوچکترین اتفاق فریاد میزنه