نویسنده غمگین22 روز پیش
در رقصِ آرامِ مداد و قلم
زمزمهی اندیشهها جان میگیرد.
دلِ شاعر،آن سان که رها و سرکش است،
آنجا که مرکب با شعر میآمیزد، زبان میگشاید.
کنار میز سگی وفادار آرمیده است،
با نگاهی پُر از درک و چشمانی مهربان.
شاهدِ خاموشِ تولدِ هر واژه،
و پاسدارِ منزلتِ شاعر
آنها با هم رشتهای ظریف میبافند،
از رویاها و قصههایی که هنوز ناگفته ماندهاند.
مداد، قلم، سگ و جانِ شاعر
در اتحادِ خویش شکستگیها را به کمال میرسانند.