باران میبارید. او بر لبهی پشتبام ایستاده بود و میخواست بر قطرات قدم بگذارد و به سوی آسمان برود. اولین گام را گذاشت، بعد دومی و سومی... با هر قدم که به بالا میرفت، از جسم بیجانش خون بیشتری جاری میشد و بیشتر به جوب میرفت؛ گویی از ابتدا به همانجا تعلق داشته است.
نقدها