گاهی دلم می خواهد به کابوس هایم پناه ببرم ، آخر آنجا امیدی برای بیدار شدن هست اما اینجا چه ؟ امیدی برای بهتر شدن ؟ احمقانست ، چون جهان فقط سقوط می کند و بهترین پایان زودتر تمام شدن است ، پس گه گاهی که پشت گیشه ی داروخانه می ایستم چشمم ناخودآگاه به دنبال قرص برنج می گردد ، تا شاید یکبار برای همیشه بتوانم بدون ترس از بیدار شدن کابوس ببینم و یا همین یکبار شاید جهان اینقدر دست و دلباز باشد که یک رویای شیرین به من بدهد ولی خب ... جهان هیچ وقت اینقدر دست و دلباز نبوده...
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.