فاطمهیک ماه پیش
قسمت دوم:
چند باری امتحان کردم، تا مدتی موفق شدم او را از خود برانم. اما او بازیگر ماهری است؛ هر دفعه با چهرهای جدید به سراغم میآید و منِ احمق، هر بار گول ظاهر جدیدش را میخورم.
کاش به کلاس بازیگری بروم تا دیگر خام بازیش نشوم. شاید هم باید به کلاس بوکس بروم تا با یک ضربه، او را از رینگ مغزم بیرون بکشم. یا شاید هم باید ضدِ سرقت برای مغزم بگیرم تا دیگر نتواند وارد شود...
ببین ای غول سیاه، دارم چه دستوپایی برای نابودیت میکشم. چه میشود خودت با پای خودت از اینجا بروی و اجازه زندگی کردن را به من بدهی؟
من میخوام زندگی کنم. میخوام از تکتک ثانیههای زندگیم راحت نفس بکشم. میخوام بدون ترس دنیا را ببینم و لذت ببرم. میخوام شجاع باشم و از هیچکس واهمهای نداشته باشم. میخوام... چندتا از «میخوام» ها را برایت بگویم، وقتی تو بیتوجه داری غذایت را میخوری؟
فقط این را بهت بگویم: تو یک زندگیِ بدون خودت را به من بدهکاری. :)
پایان.