دلنوشته: غول سیاه
نویسنده: فاطمه ارسلانی
قسمت اول:
باز نیمهشب فرا رسید و غول سیاهم بیدار شد.
گویی شبها، به جای استراحت، بیشتر از روزها غذا میخورد. غذایش یکی است، اما به روشهای مختلف سروش میکند. یک بار مغزم را با ترس میل میکند، گاهی با حسرت، گاهی با عصبانیت، گاهی هم با عذاب وجدان.
هرچه میخورد، سیر نمیشود. دلم میخواهد از سر سفره بلندش کنم و پرتش کنم بیرون. اما نمیشود؛ چون او زور دارد، قدرتمند است. به او التماس میکنم کمتر مغزم را بخورد، اما با مهربانی ظاهری میگوید: «به خاطر محافظتت این کار را میکنم.» اما چه محافظتی که با تمام شدنم رقم میخورد؟ میدانم دروغ میگوید. میدانم برای اینکه خودش زنده بماند، مرا بهانه میکند. اما بلد نیستم به او بگویم: «بس است، دروغگو! تو یک حیلهگری که زندگیم را بازیچه خودت کردهای.»
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.