شاعر ،شعر نو ،غزل ،سپید ،قصیده
روزی رسد که این مردم بی خبر برای قرص نانی میزنند بر تن هم تبر آخر الزمان کی است کجاست؟؟ همین امروز پیش روی شماست اگر چشم سر ببندی و چشم دل را بازگردانی تو دراین هستی و دنیا میتوانی زندگی را ساز گردانی اگر چشم سر باز و چشم دل کور کنی تو در این هستی و دنیا خود را منفور کنی پس سکوت کن و در خود فرو برو که خود خدایی و همین راه برو نماز دل بخوان و با چشم دل ببین که همین است خدایی روی زمین
بشنو از من چون حکایت میکنم ،از جدایی ها نه !!از عشقی حکایت میکنم ،لشنو از من نشنو از نی این سخن ،نی نوای غربت است بشنو این قصه که شاید فرصت است ،بشنو از من چون دلم همراه اوست ،چون فقط ربم الاهم یاد اوست( ذکر اوست )،غیر از این است که گویند الا به ذکرالله تطمئن القلوب ؟بشنو این فرصت پس دلت را بده در این غروب ،غصه ی من قصه ی دلتنگی از رب من است ،غصه نی هم صدای ساز بی رنگ من است ،بشنو این غصه و تو پندی بگیر،قسمت خودرا از این سفره بگیر ، فرصتی آنی دگر شاید نیاید هیچگاه ،در همین حالی که هستی پس بگیر دست خدا آن خدایی که همیشه یار توست تواب توست ،آن خدایی که همیشه یادتوست همراه توست پس غنیمت کن کنون ،چون حال اکنون حال توست فرصت رو دریاب و دیگر سخنی از من مپرس بشنو این پند کنون با جان ودا خویش ،گر شنیدی مرحبا یالا به پیش بشنو این پند و مکن با دل خود لجبازی ،چونکه اکنون شده ای دعوت به راه بازی گر تو حالا مرد این پیکار راهی ،حتی اگر سردی تو گاهی غم مخور درمان دردت پیش ماست ،دست خداست گر کنی یاد خدا گرم شوی از ابتدا ،دست او محکم بگیر پیما تو این راه بلا چون زمان حال خوبه تو همین اکنون بود ،لحظه ی آنی دگر فرصتت بود
غصه از کجا شروع شد ،از یه شب سرد پاییز ،تو سکوت خسته ی من ،که شدم خالی از حالی ،وقتیکه شدم تو خالی ،همه دنیای من شدش پوشالی ،دیگه هیچکس ننوشت برام حتی خطی به یادگاری،پس منم زدم به جاده ،رهسپار خاک غربت ،غربتی که در وجودم خود خودم ساخته بودم ، دیگه تو این راه نرفته فرصته برگشت ندارم ،اما مثله اینکه جلوتر یه راهه ،اون جلو سر دو راهی ،واقعا مثل یه غاره؟ مثل جاده ست ،رو به خورشید طلایی ،؟نور مردابه خدایا؟ نشانه ی عذاب خدایا !یا که نوری از جنس رویاست !یا که از عالمحواست،هر چی هست شکرت خدایا ،بهتر از این حاله زاره ،یعنی یه بار که نه !این چندمین باره که خدای کمال هواش اونیکه خودش رحیمه ،کریمه تو دل بنده هاش مثله یک کوه عظیمهدر انتها خداوندا سپاس از اینهمه لطف و کرامت که دادی ،من شدم زیبا کمالت 🙏 خوب منم بنده ی خوبم؟یا که از جنس غروبم ؟ هرچه هستم هرکه هستم ،به در کعبه دل حاجتی بستم به آن رود فراتت،به چشمان علی اصغر و دست علی اکبر ،؟؟؟ دخیلم هرکجا باشد ،مهم آن باز بودن شد ،که روزی بسته بود این ره برایم ،نور زهرا یکسربر من هویدا شد . .
در هر زمان و هر مکان ،به دل خویش بده امان ،که قدرت اعجاز درون را تو میبینی در عیان االهی ربی من لی غیرک ،فقط آیه ایست برای تبرک ،یا که باید پیداکنی در خودت گوهری در تحرک گوهر خود را که پیدا میکنی ،خویش را در خویش تماشا میکنی میرسی بر قله ی کمال خود ،میشوی آرام و آرام خود به خود پس سکوت کن و در خود فرو برو که این است خدایی،!همین راه رو برو این دل سرکش و شیدا ، آرام میشود همه چیزش درست ،الله پیدا میشود آن زمان احساس پوچی تو نکن آن زمان حسه تنهایی و تنها ماندن ،تو نکن چون دگر رب و الاهت پیدا شده ،ریسه ی شیطان به افکارت همه باطل شده راه آگاهی و پاک زیستن را تو بلد شدی ،تو خودت سرور و پادشه و ملک شدی....دلنوشته خودم کمال