بشنو از من چون حکایت میکنم ،از جدایی ها نه !!از عشقی حکایت میکنم ،لشنو از من نشنو از نی این سخن ،نی نوای غربت است بشنو این قصه که شاید فرصت است ،بشنو از من چون دلم همراه اوست ،چون فقط ربم الاهم یاد اوست( ذکر اوست )،غیر از این است که گویند الا به ذکرالله تطمئن القلوب ؟بشنو این فرصت پس دلت را بده در این غروب ،غصه ی من قصه ی دلتنگی از رب من است ،غصه نی هم صدای ساز بی رنگ من است ،بشنو این غصه و تو پندی بگیر،قسمت خودرا از این سفره بگیر ،
فرصتی آنی دگر شاید نیاید هیچگاه ،در همین حالی که هستی پس بگیر دست خدا
آن خدایی که همیشه یار توست تواب توست ،آن خدایی که همیشه یادتوست همراه توست
پس غنیمت کن کنون ،چون حال اکنون حال توست
فرصت رو دریاب و دیگر سخنی از من مپرس
بشنو این پند کنون با جان ودا خویش ،گر شنیدی مرحبا یالا به پیش
بشنو این پند و مکن با دل خود لجبازی ،چونکه اکنون شده ای دعوت به راه بازی
گر تو حالا مرد این پیکار راهی ،حتی اگر سردی تو گاهی غم مخور
درمان دردت پیش ماست ،دست خداست
گر کنی یاد خدا گرم شوی از ابتدا ،دست او محکم بگیر پیما تو این راه بلا
چون زمان حال خوبه تو همین اکنون بود ،لحظه ی آنی دگر فرصتت بود