-نور کوچکی در دنیای بزرگ...✨-
وطن، همان بوی نان گرم و خاک نمزدهای است که وقتی از هزار فرسنگ دور هستی، ناگهان در میان غریبهها، با یک تکه نان یا یک لبخند، تمام وجودت را پر میکند.
برخی فصلها را برای رسیدن به بهار میخوانند، اما برخی فصلها را برای تمام شدنِ یک فصلِ گرم، میخوانند.
«ردِ پایی روی برف نمانده، اما زمین هنوز گرمِ خاطرهایست که در یخبندان، لرزید و آرام گرفت.»
غمها را به تاریکی بسپار و امید را برای سپیده نگه دار. باشد که فردا، از آن روزهایی باشد که لبخند، بیدلیل مهمان دلت میشود.
شب، آخرین سطرِ کتابِ امروز است؛ سطری که با آرامش خوانده میشود، نه با عجله.
توافق اینقدر خوب پیش رفته که به زودی هزاران شهروند آمریکایی مهاجرت میکنن به ایران، منتها لباس نظامی تنشونه:))
«به آن بخش از وجودم پناه بُردم که هیچکس را دوست نداشت و در همانجا تا ابد پناه گرفتم..»
"جراحت گواه این است که تو در برابر جهان ایستاده بودی..."
"سپیده دم ، امضایِ روشنایی بر پیشانیِ تاریکی است."
او تمام نقشههای جهان را سوزاند تا فقط راه به خود رسیدن را بلد باشد.