دخترک در کوچه پسکوچههای تاریک خیالش گم شده بود. میان دیوارهای بلندِ افکاری که هر شب بلندتر میشدند.
هر طرف که میرفت، به بنبستی از ترس، خاطره یا سکوت میرسید اما با همهی گمگشتگیاش، هنوز ایستاده بود.
به روزنهای باریکِ نور که از شکاف یکی از همین دیوارها میگذشت، چشم دوخته بود.
قلبش گرم شد...
نور، آنقدر کم بود که نمیشد به آن دل بست اما آنقدر واقعی بود که نمیشد نادیدهاش گرفت.
آرامآرام جلو رفت...
با دستهایی لرزان، با قلبی خسته، با امیدی کوچک.
او میدانست که نجات، درِ بزرگی نباشد که ناگهان باز شود؛
شاید فقط همین خط باریک نور بود ...!
- سپیده سان✨(سارا)
9پسند0نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.