انولآ
"بعضی آدمها نمیروند.
فقط کمکم از زندگی ما کنار میروند.
مثل عکسی که سالها روی دیوار بوده و آنقدر به دیدنش عادت کردهای که دیگر متوجه حضورش نمیشوی.
تا روزی که نباشد.
آن وقت تازه میفهمی چه حجم بزرگی از روزهایت را بیصدا پر کرده بود.
عجیب است.
از یاد نمیبرمت.
اما دیگر صدایت را دقیق به خاطر نمیآورم.
خندههایت محو شدهاند.
حتی بعضی از خاطرههایمان را اشتباه تعریف میکنم.
انگار زمان، تو را از من نگرفته است.
فقط آرامآرام جزئیاتت را دزدیده است.
و من هر شب با ترس به این فکر میکنم که یک روز آخرین تکه از تو هم از خاطرم برود.
آن روز دیگر چه چیزی از دوست داشتن باقی میماند؟"
11پسند0نقد0
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.