خالق به من توان نوشتن داد؛ تا زیستن در دنیاهایی را تجربه کنم که افسانهها در آن زندگی را آموختند.
ای، کاش کمی بیشتر همراهش میماند و کاش کمی بیشتر او را به زندگی وا میداشت. اما چه حیف که اقیانوس ظلمت هر لحظه بیرحمانهتر از قبل اوج میگرفت و مرز بین حضورشان را ملموستر از همیشه، به دخترک نشان میداد.
آفتاب، عاشقانهترین روشنیها را به اقیانوسها هدیه میداد. اما با هر بوسهی سوزانش بر تنِ همیشه زندهی دریا، او بیشتر در اجل خشکسالی، غرق میشد.
- اگر یه گاو زرد و صورتی میدیدی چیکار میکردی؟! - فرار میکردم. - فرار؟ چرا؟! بنظر من که خیلی ناز میشد! - چیزهایی که بیهدف، نظم طبیعت رو بهم بزنن هرگز "ناز" نیستن.
«دیروزهای زیادی آمد و رفت. اما هرگز خاطرات امروز را با خود به دوش نکشید. اگر به طعمِ تلخِ دهانم، زمانِ بیشتری میدادم؛ آیا بالاخره فردای نو رسیده، سنگینی بار گذشته را به دیروز میسپارد؟» آب دهانش را قورت داده؛ باری دیگر، بر روی صفحهی دفتر خوابید.