غرق در افکاری عمیق اما زیبا..
کنار پنجره سیگار میکشید خسته بود ! انقد خسته بود که یادش رفت بعد از آخرین پُک ؛ سیگارشو پرت کنه پایین نه [خودشو]...
من را برای دزدیدن تکه نانی به زندان بردند و پانزده سال در آنجا نان مجانی خوردم این دیگر چه دنیایی است...!
هرچه پول درآورد کتاب خرید؛ پدر پرسید دنبال چه میگردی؟ گفت : خودم..
مرگ از زندگی پرسید: چرا همه تو رو دوست دارن و از من متنفرن؟ زندگی پاسخ داد: چون من یه دروغ قشنگم و تو یه حقیقت تلخ ..
میگن زندگی مثل رودیست که آرام و بیصدا میگذره. روزها میاد و میره، یادها رو در دلش میگیره. دوازده فصل، دوازده رنگ، اما همیشه یک سوال: آیا ما هم مثل برگها، به کجا میریم؟
دریا به آرامی زوزه میکشد، و من، درون این برزخ، جستجوگر رازهای پنهان، غرق نمیشوم. گامهایی بر امواج میزنم، تا آبی عمیق، در بینهایت سرنوشتم بنویسد، و خالیام را پر کند.
مینگریست. یاد خاطراتی کهن، روحش را آزار میدادند. در دل شب سرد، سایههای زندگی او را محاصره کرده بودند. هر نغمه، هر تپش، یادآور یک عشق گمشده بود. احساس میکرد زمان درجا میزند، در چنگال غم.
موجودات بیرون از مزرعه، از خوک به انسان و از انسان به خوک نگاه می کردند اما حالا دیگر تشخیص آن ها غیر ممکن بود...
تصور مرگ یک نفر آسانترست تا مرگ صد نفر، یا هزار نفر. مصیبت وقتی تکثیر بشود انتزاعی میشود. آدم از چیزهای انتزاعی کمتر ناراحت میشود...
اگر زمان منتظر ما میایستاد تا ما به بلوغ برسیم، قطعا زندگی با نقصهای کمتری را تجربه میکردیم. نمیدانم زندگی بدون واژهی «افسوس» چه شکلی خواهد بود! شیرینتر است یا مزهی یکنواختی دارد!؟