مینگریست. یاد خاطراتی کهن، روحش را آزار میدادند. در دل شب سرد، سایههای زندگی او را محاصره کرده بودند. هر نغمه، هر تپش، یادآور یک عشق گمشده بود. احساس میکرد زمان درجا میزند، در چنگال غم.
5پسند0نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.