زمانی خواندن افکار دیگران یکی از تواناییهایم بود، اما این روز ها حتی به قضاوت خودم اعتماد ندارم، چه برسد به چشمانم. _زیبای زشت
+چیزی مینوشی؟ _نمیدونم. +چایی چطور؟ _نمیدونم. +حالت خوبه؟ _نمیدونم. +سیگار؟ _آره.
نه عزیزِ من ، بین ما هرگز جدایی اتفاق نیوفتاده بود، درمانده رها کردن من انتخاب خودت بود...
درسته چاووشی؛ بخت خوش خیال من، خوابِ خوابِ خواب بود.
_سرما رو دوست داری؟ +اگه سرمای تو باشه، هرگز!
زندگی ای که خدا بعد از نبود "ما" برامون آورد زندگی نبود، مردگی کردنِ من لعنت شده بود...