یه مغز پر از اشوب و حسرت که با تخیل و فانتزی آروم میشه
زندگی آدما زمانی تموم نمیشه که میمیرن، زمانی تموم میشه که دیگه به خودشون ایمان ندارن، آدمایی که نمیتونن خود واقعیشان رو قبول کنن محکوم به شکستن.
از آسمان تاریک شب پرسیدم : 《چرا شعله ها کمسو میشن اصلا زندگی یعنی چی》 آسمان شب به آرامی جواب داد: 《مادری درحال تماشای بچه هاشه که دارن گرسنگی میمیرن و تنها برای یکیشون غذا هست درحالی که حتی خودشم داره از گرسنگی میمیره این یعنی زندگی، جنگ تموم شده و اون هایی که تسلیم شدن تا زنده بمونن به بردگی گرفته میشن و توی رینگ وادار به کشتن هم میشن درحالی که شمشیر توی دستشون ملرزه این یعنی زندگی ، یه مرد زنشو دوست داره ولی درکنار اون احساس تنهایی میکنه یک روز توی بازار زن زیبایی بهش لبخند گرمی میزنه و مرد شک میکنه که بهش لبخند بزنه یا نه این هم یعنی زندگی.》 به فکر فرو رفتم و از آسمان تاریک پرسیدم: 《پس زندگی یعنی انتخاب؟》 آسمان خندید و گفت: 《زندگی یعنی میل ،میل به زندگی داشتن همان جوری که میل باعث به وجود آمدن ستارگان زیبا در تاریکی زشت شب شده 》
هرکدوم از ما در واقعیت های خودمون زندگی میکنیم باورها و اعتقادات خودمون رو نسبت به دنیا داریم اما کیه که بتونه بگه واقعیت اون تنها واقعیته شاید واقعیت یک نفر درست و کامل باشه اما چطور بدون دونستن واقعیت طرف مقابل میتونیم بگیم کدوم درسته یا غلط من که میگم حتی با دونستن هم نمیشه گفت واقعیت کی درسته و کدوم غلطه شاید واقعیت درست یه نفر باعث رنج و درد خیلی ها بشه و غلط های یک نفر باعث شادی و نشاط بشه کیه که بگه کدوم درسته و کدوم غلط
در حالی که بارون شدید همه جای کمپ رو فراگرفته بود و علی و فرماندهان نزدیکش که شامل دو برادرشم میشد زیر چهارچوب موقت توی کمپ درحال چینش نقشه های نبرد پیشرو بودن که علی محکم روی میز زد و گفت " هیچکدوم از اینا فایده نداره وقتی ذهن مردمی که میخوایم نجات بدیم قادر به فهمیدن واقعیت نیست این ذهن اوناست که زندانی واقعیت های پوشالی شده آزادی جسمشون هیچ فایده ای نداره" یهو یکی از فرماندهان جواب علی رو با تلخی شدید ای توی صداش داد "پس اونا هیچ فرقی با مرده ها ندارن کسی که ذهنش زندانی کسی یا حقیقتی یک جانبه باشه دیگه فرقی با مرده ها نداره"