از آسمان تاریک شب پرسیدم :
《چرا شعله ها کمسو میشن اصلا زندگی یعنی چی》
آسمان شب به آرامی جواب داد:
《مادری درحال تماشای بچه هاشه که دارن گرسنگی میمیرن و تنها برای یکیشون غذا هست درحالی که حتی خودشم داره از گرسنگی میمیره این یعنی زندگی، جنگ تموم شده و اون هایی که تسلیم شدن تا زنده بمونن به بردگی گرفته میشن و توی رینگ وادار به کشتن هم میشن درحالی که شمشیر توی دستشون ملرزه این یعنی زندگی ، یه مرد زنشو دوست داره ولی درکنار اون احساس تنهایی میکنه یک روز توی بازار زن زیبایی بهش لبخند گرمی میزنه و مرد شک میکنه که بهش لبخند بزنه یا نه این هم یعنی زندگی.》
به فکر فرو رفتم و از آسمان تاریک پرسیدم:
《پس زندگی یعنی انتخاب؟》
آسمان خندید و گفت:
《زندگی یعنی میل ،میل به زندگی داشتن همان جوری که میل باعث به وجود آمدن ستارگان زیبا در تاریکی زشت شب شده 》