یه موز که به اشتباه به دنیا اومده برای خورده نشدن.
مرد زنمرده، مردی با مهارتی استثنایی در مهار احساسات، نه اشکی ریخت و نه خشمگین شد. – لولیتا، ولادیمیر ناباکوف
ما عجیب و خداگونه تنها بودیم. – لولیتا، ولادیمیر ناباکوف
دلم میخواهد چهرهاش را وصف کنم، رفتار و کردارش را، اما نمیتوانم، زیرا وقتی این دوروبر است میل و کششم به او کورم میکند. – لولیتا، ولادیمیر ناباکوف
زندگی در میان گیاهان بیبروباری مثل درختچههای کمپشت و گلسنگ، تازه شدن و شاید پاک شدن با تندبادهای پرسروصدا، و نشستن روی تختهسنگی زیر آسمان کاملاً صاف و درخشان.....مرا از خود واقعیام جدا میکرد. – لولیتا، ولادیمیر ناباکوف
با اشکهای روانش رنگین کمان آرایشش را روی صورتش پخش میکرد. – لولیتا، ولادیمیر ناباکوف
سالها تحمل رنجهای پنهانی به من درس بردباری فرا انسانی آموخته بود. – لولیتا، ولادیمیر ناباکوف
هامبرت خیلی خوب توان آمیزش با حوا را داشت، اما از ته دل لیلیث را میخواست. – لولیتا، ولادیمیر ناباکوف
اما آن بیشه میموزا، غبار ستارهها، مورمور شدنها، پرتوها، شهد گیاهان و درد با من ماند و آن دخترک با دست و پای برنزهاش و زبان سوزانش از همان زمان روح مرا تسخیر کرد تا دستکم بیست و چهار سال بعد با من ماند. – لولیتا، ولادیمیر ناباکوف
آن حس جنونآمیز مالکیت دوسویه فقط میتوانستاز راه نوشیدن و گواریدن جزء جزء روح و جسم یکدیگر سیراب شود. گاهی، اتفاقی، برج و بارویی که بچهها از ماسهها میساختند خوب ما را میپوشاند و میتوانستیم شوری لبهای همدیگر را بچشیم. – لولیتا، ناباکوف
به جز یک کف دست از گرمای وجودش چیز دیگری از او در سوراخسنبههای تاریک ذهنم باقی نمانده. – لولیتا، ولادیمیر ناباکوف