سرباز موزی
اما آن بیشه میموزا، غبار ستارهها، مورمور شدنها، پرتوها، شهد گیاهان و درد با من ماند و آن دخترک با دست و پای برنزهاش و زبان سوزانش از همان زمان روح مرا تسخیر کرد تا دستکم بیست و چهار سال بعد با من ماند.
– لولیتا، ولادیمیر ناباکوف
2پسند0نقد0
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.