«ادم برفی باز میگردد؟»
آخرین روز از زندگیاش بود و با تابش نور خورشید درحال ذوب شدن بود، او روزهای زیادی را زندگی نکرده بود.
اما هرچه بود، شاد بود.
به یاد میآورد، زمانی را که برای اولین بار توسط یک انسان درحال جان گرفتن بود، بسیار خوشحال بود زیرا کسی او را برای زندگی بخشیدن انتخاب کرده بود.
او زمستان جان گرفت، و با برگشت دوباره خورشید داشت آب میشد؛ و به زیر زمین میرفت.
طوری که پس از چندین دقیقه، دیگر کسی او را به یاد نمی آورد.
دیگر کسی با گذشت از محلی که در آن جان گرفت، او را نمیدید، و با دیدنش لبخند نمیزند.
زیرا او رفته بود، زمان زندگیاش به پایان رسیده بود و باید میرفت.
باید روزی که میبارید و انسان ها به او شکل و زندگی دادند را فراموش میکرد.
اما هیچ چیز دست او نبود، نه آغاز، نه خاطرات و نه پایان زندگیاش.
آدم برفی رفت، ناپدید و آب شد.
رفت، اما هیچوقت خوشحالیاش بابت جان گرفتن را از یاد نبرد، و امیدوار بود زمستان سال بعد، کسی جایی دوباره او را به زندگی بازگرداند.
(اینو چند سال پیش برای انشا تو مدرسه نوشتم، ورقه شو هنوز نگه داشتم. شاید خیلی مسخره باشه اما دلم خواست اینجا بزارمش یادگاری بمونه.)