«الههی نور مینوازد.»
او به اندازهی عمق اقیانوس فکر دارد.
به اندازهی علاقهی قو عشق میورزد.
و اگر او یک مکان بود، یک قصر آبی با دیوار های نقاشی شده میشد، و یا یک رودخانهای که در کنار آن، گلبرگ های گل رز صورتی جوانه زده باشد.
و زیبایی او، غمگین کنندست.
او مانند ماهگرفتگی آبی روی پوست میدرخشد، او ستاره و ماه نیست، او خورشید است، چیزی که اگر وجود نداشته باشد، هیچ چیز دیگری وجود نخواهد داشت.
زیبایی او برای خودش است، نه دزدیده شده.
او انعکاس نیست، او نوری متعلق به خودش است.
و اگر آواز قو در آسمان بپیچد، او مانند الههای سفید پوش مینوازد.
و میداند من همیشه برای او مینویسم، و مانند سایهای در تاریکی.
از دور نور او را تماشا میکنم.
من منتظر ماهگرفتگی بعدی میمانم.