ناگهان زیر دستانش خالی میشود و سقوط میکند.
اطرافش تاریکی مطلق بود. چشمان ضعیف او حتی با عینک هم نمیتوانستند چیزی را تشخیص دهند.
مریدیا فریاد میزند: «شاونت؟ حالت خوبه؟»
شاونت با صدای لرزان میگوید: «نمیدونم، احتمالا!»
مریدیا بدون لحظهای فکر، جلو میرود و سقوط میکند، زیر پاهایش خالی میشود.
و آن سقوط بینهایت باعث میشود به طرف شاونت برود، دست او را میگیرد.
موهایشان در هوا پراکنده میشوند.
کاتالیا با دیدن آنها چشمانش گرد میشود.
سرش را به آرامی برمیگرداند و به لیلیث نگاه میکند: «مراقب باش.»
و سپس با تمام شدن حرفاش روی زانو هایش به جلو حرکت میکند.
در هوا معلق میشود.
لیلیث بدون لحظهای تردید جلو میرود، دست کاتالیا را میگیرد و همراه او سقوط میکند.
میدانستند آن شب آخرین شب آزادیشان است. اما ترجیح دادند درحالی که کنار هم میمانند. پرواز کنند.
و آن را بدون لحظهای درنگ انجام دادند.
(بخشی از رمان جدیدم: ماجراجویی در شهر کوچک)