زندگیاش مانند ماهیای به دور از دریا بود.
همانقدر در آشوب و نزدیک به مرگ.
با هر تکان و تلاش بیشتر از دریا فاصله میگرفت؛
دهانش باز و بسته میشد اما حرفی از آن خارج نمیشد.
در سکوت التماس میکرد، ولی کسی متوجه صدایِ سکوتاش نمیشد.
هیچکس در سکوت به دنبال نشانهای نیست.
زیرا همه به شنیدن صداها عادت کردهاند.