[در سایه کابوس، بی اشک و اغوش.]
کابوس هایم درحال زجر دادنم هستند
صبح ها با گریه از خواب بیدار میشوم
ترس در تمام وجودم جاری شده است
دستانم سرد و نفس هایم لرزان
چشمانم خیس و افکارم پریشانند.
نمیدانم دقیقا از کی شروع شد
فقط میدانم نیاز به یک اغوش گرم دارم
که مرا از سایه های اطرافم در امان نگه دارد.
اما هیچکس برای در آغوش گرفتن من نمیآید،
هیچکس نمیآید تا اشک هایم را پاک کند
و بگوید: (اشکالی ندارد، همهاش یک خواب بود، حالا تو در امانی.)
اما کابوس های من پایان ندارند
دستی هم برای در اغوش گرفتن و پاک کردن اشک هایم وجود ندارد؛
دهانای هم برای گفتن حرف های آرامش بخش وجود ندارد.