وارد ایستگاه اتوبوس میشود، ساعت از نیمه شب گذشته بود.
هیچکس نبود، درحالی که در گذشته اینجا شلوغ ترین قسمت شهر بود.
آه میکشد و روی یک صندلی مینشیند.
خیابان خالی بود، حتی یک موجود زنده در دید اش نبود.
وقتی به محل مورد نظرش میرسد، میخواهد از اتوبوس پیاده شود اما جای خالیه راننده توجهاش را جلب میکند.
گویی وارد دنیای موازی شده بود، نفس کوتاهی میکشد و از پله پایین میرود، قدم های آرامش روی آسفالت سرد خیابان تنها صدایی است که به گوش میرسد.
قبلا میگفت میخواهد تنها باشد، تا ابد.
اما حال فهمید که تنهایی بزرگ ترین ترس کل عمرش بود.
آیا واقعا همه رفته اند؟
یا او نمیتواند کسی را جز خودش ببیند ...؟