به آسمان نگاه میکنم، آسمان تاریکی که با ستاره های چشمک زن پر شده اند.
مرا به یاد چشمان او میندازد.
هر زمانی که با نگاه او رو به رو میشدم... گویی ستاره های رقصان در چشماناش برق میزدند.
چه لحظات شیرین زود گذری بودند...با این حال یادآوری آنها دردناک است.
شبهای من با حضور او روشن میشدند، اما چه حیف که نمیشود جلوی زمان را گرفت، نمیشود مانع طلوع خورشید شد.
و همانطور که مشخص است، روز آمد و ستاره ها پنهان شدند.
هیچ ستاره ای دیگر نمیشود در آسمان من پیدا کرد.
حال از شب بیزارم، شب های تاریکی که فقط من هستم و من.
با جای خالی او که نمیشود هیچگونه آن را پر کرد.
نمیدانم، یک دوست، یک معشوقه و یا فقط یک رهگذر.
اما هرچه که بود، با آمدناش روشنایی آورد و با رفتناش مرا در تاریکی مطلق تنها گذاشت.