میدانم اگر بروم به دنبالم نمیایی.
برای همین از طلوع بی تو حراسانم.
اگر روز به پایان برسد، باران بند بیاید و چراغ ها خاموش شوند.
میتوانی مرا در تاریکی افکارم پیدا کنی؟
یا در یک اتاق خالی و تاریک گم میشوی؟
اگر نامه نیمه سوز در دستان سردم را بخوانی، باز هم گمان میکنی که دوستت نداشتم؟
حال آسمان خاکستری شده است.
پس دستانم را بگیر و تا ماه با من راه بیا.
فقط میخواهم در کنار تو زندگی کنم.
پیر شوم و بمیرم.
اگر آسمان با طلوع خورشید سفید و آبی شد.
دستانم را رها نکن و در میان راه ناپدید نشو.
میدانم اینها توهمی بیش نیست، اما اگر اینطور است، رهایم نکن.
یک دروغ شیرین بهتر از یک حقیقت تلخ است.
با چشمان غمگینت نگاهم کن و اسمم را صدا بزن.
درحالی که تکه تکه اجزای بدنت شروع به ناپدید شدن میکنند.
بگو که همه خاطرات فقط یک خواب نبودند، و روزی دوباره مرا پیدا میکنی.
من برای پیدا کردنت تمام دنیا را سفر میکنم.
و اگر پیدایت نکردم، تو را در نوشته هایم زنده نگه میدارم.
گویی واقعا، واقعی بودی.