«زمانی که تاریکی نور نامیده شد»
گمان میکرد در دل تاریکی ها گم شده است.
شاید یک جعبه خاک خورده در انباری، یا یک کتابی که سالها در کتابخانه مانده و خوانده نشده.
در پشت کوهی از کتابها
گوشه ای در دور دستها پنهان شده بود.
اما روزی، یکی پشت قفسهها او را پیدا کرد.
خاک هایش را پاک کرد، سپس اسمش را خواند «تاریکی»
و بعد او را همراه خودش برد.
او را خواند و اسم جدیدی رویش گذاشت «نور»
اما
روزی زمان به پایان رسید. او را برگرداند.
تاریکی با نام دیگری به کتابخانه برگشت!
هویت خود را کامل از دست داده بود.
در ابتدا تغییر دلنشین به نظر میرسید.
اما بعد متوجه شد، حال تنها تر از قبل است.
نه چون کسی او را نخواند، بلکه چون خوانده شد
و دیگر خواننده نیست.
بعد از آن حتی خودش هم نمی شناخت.
و نمیدانست برای برگشتن باید چه کار کند.
نمی خواست دیگر کسی او را بخواند
می خواست سالها پنهان شود
حتی از قبل تنها تر شده بود.
تاریکی را نمی توان نور صدا زد
اما شاید فقط یکی توانست واقعا او را ببیند.
و حتی دیگر او هم نیست.